تبليغاتX
مثل نیامدن ... ـ ذبیح الله ذبیحی

مثل نیامدن ... ـ ذبیح الله ذبیحی

شعر و ...

تقديم به شهيده ي سه ساله ي كربلا

در سكوت شام ، اگر بانگ سحر مي ­خواستم

اي نشانت آفتاب! ازتو خبـــر مي ­خواستم

گـرچه مي ­افتادم از فرط عطش، برسنگ­ ها

تا تورا پيـــدا كنم با شــوق برمي­ خاستم

چون توئي خـورشيد شب­هاي ملا­انگيز من

اي پدر! از هر كس و ناكس پدر مي ­خواستم

هـــرچه سيلي بيشتر بر صورتم آمد فرود

من تو را از هـــر زماني بيشتر مي­ خواستم

كوچه ­ها بن بست و درهاي فراوان بود و من

تا تماشاي تو خــود را دربه­در مي ­خواستم

هـركجا رفتم نصيبم سنگ بود از هر طرف

من فقط آغوش گـرمت را سپر مي ­خواستم

از زمين جـز خار بر پايم نرفت و زين سبب

ازخــدا تنها فقط يك بال و پر مي ­خواستم

نــذر ناز چشم تو، ويــرانه خفتن­هاي من

درمقـابل از تو تنها  يك نظــر مي ­خواستم

تشتـــي آوردند از بس بيقــرارم ديده­اند

آب و نان از سفره­ي دشمن مگر مي ­خواستم

ناگهـــان، من بودم و تشت پــراز آواز تو

من كجا در مقطع اين شعر، سر مي ­خواستم

10/9/90

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:32  توسط ...  | 

چهار رباعی

1

از دوري تو اگرچه دلخسته، زياد

هرچند به خاطرِ تو گلدسته، زياد

ترسم همه اين است بيايي و ولي

در صبحِ رسيدنت دَرِ بسته، زياد

 

2

يك عده، عاشق كمال تو شدند

يك عده، مشتاقِ جمالِ تو شدند

از بسكه نيامدي و بر دَر نزدي

جمعي بسيار، بي ­خيالِ تو شدند

 

3

دل ­ها به هواي خرّمِ عيد خوش ­اند

اين كه برسي به رسمِ خورشيد، خوش ­اند

ترسم كه بيايي و تو را نشناسند

آنان كه فقط به برگ تأييد خوش ­اند

 

4

نقاش به بوم خود يكي دار كشيد

دور و برِ آن درخت، ديوار كشيد

از غصّه­ اين كه پسرش بيكار است

تاصبح پدر نشست و سيگار كشيد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 17:18  توسط ...  | 

موج خیال

ای پراز موج خیالت، شب اقیانوسم

ساحل امنی و با خلوت تو مأنوسم

تا کجا می رود این زورق توفانزده ام

مگر از دور نگاهِ تو شود فانوسم

آی! لیلای بیابان پریشانی من

شوق تو هلهله انداخته در ناقوسم

مثلِ آن بیشه یِ بی ماهِ پراز بغضِ درخت

بی تو تاریکشبِ خسته و نامأنوسم

آن قَدَر بر کَرَمِ چشم تو ایمان دارم

نکند این همه دیرآمدنت، مأیوسم

گرچه رسمِ ادب این نیست ولیکن تو ببخش

دوستت دارم و از دور تورا می بوسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 11:55  توسط ...  | 

از دشت می آیی اگر...

 

آه ای نسیمِ صبحدم! از دشت می­آیی مگر؟

آن­جا کنار چشمه­ها، آیا ندیدی یک­نفر...؟

شاید سوار توسنی، از جنس ناب ابرها

می­آمد از سمتِ افق، با کوله باری از سحر

حتماً میانِ سفره­اش، لبخند و نان و آفتاب

زنبیل و حتی دامنش، لبریز از گل­های تَر

بسیار ساده، مهربان، یک روستایی، یک شبان

می­آمد آرام و متین، تنها از آن سویِ چپر

شاید که او در سایه­ی یک بیدِ مجنون، بی­قرار

می­کرد اندوهِ دلِ آیینه­ها را مختصر

من مطمئن هسم که اوهرصبح بر بام فلق

دارد به ایل یاس­ها، با چشمِ مشتاقی نظر

من مطمئن هسم شبی در کوچه­های مِه­زده

مانند باران می­برد ما را به دامانِ سحر

یک شب سوار زورقی، پرشور مثل عاشقی

می­آید و یک آسمان، خورشید دارد زیر سر

بر شانه­اش قدری نشین، از دامنش قدری بیار

آه ای نسیمِ صبحدم! از دشت می­آیی اگر...

***

در کوچه باران می­وَزَد، در کوچه آواز و غزل

دارم هوای تازه­ای، شاید که تو، در پشتِ در

 

   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 11:26  توسط ...  | 

روزهای قشنگی که رفتند

چندي پيش بعد از مدت­ها كتابِ اولم را(سفر روشن) كه در سال 1370 چاپ شده در خانه­ي يكي از دوستانم ديدم و امانت گرفتم. مرور شعرهاي سال قبل از هفتاد بهانه­اي براي تجديد خاطرات شد. شعر زير را از همان مجموعه انتخاب كردم.  

صبح بود و دل من

در هواي تو پرزد

در هواي تو غم در دلم بيشترشد

ناگهان آسمانِ نگاهم

مثل انديشه­ي چشمه تر شد

**

كودكي

روزهاي قشنگي كه رفتند

با كماني كه در دست من بود

در دلِ دشت­ها مي­دويدم

پاي من بوسه برخاك مي­زد

پاي من كفش را حس نمي­كرد

پاي من زخميِ مهربان بود

**

مادرم، باغ را درك مي­كرد

                 با سحر دوستي داشت

                      با زبان بنفشه

                                 حرف مي­زد

**

با كماني كه در دست من بود

سارها را

از سرِ شاخه­ها مي­پراندم

مي­دويدم

مثل آهو كه در دشت

در هوايي پراز مهرباني

**

خواهرم با شقايق

هم­نفس بود

خواهرم بر لب چشمه گل كرد

در دلِ دشت باليد

**

اينك اما

با كماني كه در دستِ من نيست

سارهايي كه ديگر تماشا ندارند

دشت­هايي كه خالي از آهوست

مادري كه سفر كرد ناگاه

خواهري كه به خورشيد پيوست

مي­دوم كوچه، كوچه

مي­نشينم كنار خيابان

با هزاران دريغا

**

آه

كودكي

روزهاي قشنگي كه رفتند...

­

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:32  توسط ...  | 

گلستان تو به: گل باغ نبوت حضرت زهرا(س)

در، حجابی­ست­ که  آیینه هویدا نشود

زخمِ پهلو، سندی،  عشق، معما نشود

بغض درسینه، که: تو در دل ما جا داری

بهتر آن است که این درد مداوا نشود

غیر، می­خواست تماشای تورا محو کند

تازمین با نفس گرمِ تو زیبا نشود

سعیِ من: مروه­ی چشمانِ تورا درک کنم

رود بی­ لطف تو، همسایه­ی دریا نشود

نام تو، پنجره­ای  غرق غزل­های سحر

آه اگر سمت من این باغ غزل وا نشود...

سر به بالین کدامین شب غمگین داری؟

که سحر  بی گل لبخند تو معنا نشود

دشمنت خواست که در شام زمین گُم باشی

یا خدا خواست  گلستان تو پیدا نشود؟

خاطرت جمع، بهارِ همه­ ایامِ خدا !

از دلِ هیچ گلی، یادِ تو منها نشود

**

شب، پراز  زمزمه­ی نام تو و می­خواهم

­هیچ­وقت، این شبِ پرخاطره، فردا نشود
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 18:35  توسط ...  | 

فاصله

اگرچه تا من و تو سنگلاخِ فاصله باقی­ست

برای از تو نوشتن، همیشه حوصله باقی­ست

بیا از این شبِ وحشت، از این کرانه بکوچیم

کنون که شوقِ سفر در نگاهِ قافله باقی­ست

تو، ای تمام من، ای حرفِ ناتمام دلِ من

چگونه از تو بگوید دلی که پُرگله باقی­ست

مرا پناه بده در بهارِ ممتدِ چشمت

که تا نگاهِ تو درمن، هوای چلچله باقی­ست

تو مثلِ کوه، غرور هزارساله­ی عشقی

كه تا تو مرغِ دلم را هزار مرحله باقی­ست

مرا رهاکن از این تنگنا که در دلِ تنگم

برای از تو نوشتن، هنوز حوصله باقی­ست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:41  توسط ...  | 

شليك تفنگ

صداي شليك تفنگ سَرپُر مشهدي نادعلي توي دِه مي­­ پيچد. ذوق زده از خانه مي پَرَم بيرون و توي ايوان مي ايستم. چندتا پرنده روي شاخه هاي درخت آلوچه نشسته اند و صداي جيك جيك شان فضاي خانه را پُر مي كند. شكوفه هاي درخت آلوچه مثل پارچه ي سفيد گلداربه نظر مي رسند. انگار مرغ ها و جوجه هايي كه توي حياط دنبال دانه مي گردند از آمدن بهار خبر دارند. مادر براي آنها دانه مي پاشد وبعد به من نگاه مي كندو مي خندد. من هم مي خندم و پدر از توي اتاق صدا مي زند:

ـ سال تحويل شده شما بيرون چكار مي كنيد.

زهرا و زهره و فاطمه لباس هاي نوشان را پوشيده اند و پيش پدر منتظر ما. بوي نسيم از سمت باغ مي آيد و آن طرف چپر چند تا اسب سر بر زمين دارند. مادرم به من كه مي رسد دوباره مي خندد. با هم وارد اتاق مي شويم و صداي سلام و صلوات توي اتاق مي پيچد...

...

صداي سلام و صلوات مرا به من بر مي گرداند. پدر و مادر و زهره و زهرا و فاطمه باد مي شوند از من مي گريزند. دشت صورتم را چيزي خراش مي دهد. دست مي سايم. چند قطره اشك بر گونه هايم مي لغزند.به خود كه مي آيم دلتنگي موج بر مي دارد و زلزله اي بر شانه هايم مي افتد.

ناخودآگاه از خانه مي زنم بيرون. توي ايوان مي ايستم. حس مي كنم دارم مي لرزم. حس مي كنم براي درخت آلوچه و مرغ و جوجه ها و پدر و مادر و خواهران يواش يواش دلم دارد تَرَك بر مي دارد.

دنبال خلوتي مي گردم براي آوار گريه هايم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 23:54  توسط ...  | 

تو آمده بودي.

يادت مي­آيد درست يك سال پيش بود. همين روزها. همين روزها كه دل و دست آدم نگران مي ­شود. نگران آمدن كسي كه مثل آرامش دلِ ماست. همين روزها بود. شايد تنگ غروب.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:26  توسط ...  | 

اجازه

 شعري براي آقا امام رضا(ع)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 21:9  توسط ...  |