تقديم به شهيده ي سه ساله ي كربلا
در سكوت شام ، اگر بانگ سحر مي خواستم
اي نشانت آفتاب! ازتو خبـــر مي خواستم
گـرچه مي افتادم از فرط عطش، برسنگ ها
تا تورا پيـــدا كنم با شــوق برمي خاستم
چون توئي خـورشيد شبهاي ملاانگيز من
اي پدر! از هر كس و ناكس پدر مي خواستم
هـــرچه سيلي بيشتر بر صورتم آمد فرود
من تو را از هـــر زماني بيشتر مي خواستم
كوچه ها بن بست و درهاي فراوان بود و من
تا تماشاي تو خــود را دربهدر مي خواستم
هـركجا رفتم نصيبم سنگ بود از هر طرف
من فقط آغوش گـرمت را سپر مي خواستم
از زمين جـز خار بر پايم نرفت و زين سبب
ازخــدا تنها فقط يك بال و پر مي خواستم
نــذر ناز چشم تو، ويــرانه خفتنهاي من
درمقـابل از تو تنها يك نظــر مي خواستم
تشتـــي آوردند از بس بيقــرارم ديدهاند
آب و نان از سفرهي دشمن مگر مي خواستم
ناگهـــان، من بودم و تشت پــراز آواز تو
من كجا در مقطع اين شعر، سر مي خواستم
10/9/90
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:32  توسط ...
|
1
از دوري تو اگرچه دلخسته، زياد
هرچند به خاطرِ تو گلدسته، زياد
ترسم همه اين است بيايي و ولي
در صبحِ رسيدنت دَرِ بسته، زياد
2
يك عده، عاشق كمال تو شدند
يك عده، مشتاقِ جمالِ تو شدند
از بسكه نيامدي و بر دَر نزدي
جمعي بسيار، بي خيالِ تو شدند
3
دل ها به هواي خرّمِ عيد خوش اند
اين كه برسي به رسمِ خورشيد، خوش اند
ترسم كه بيايي و تو را نشناسند
آنان كه فقط به برگ تأييد خوش اند
4
نقاش به بوم خود يكي دار كشيد
دور و برِ آن درخت، ديوار كشيد
از غصّه اين كه پسرش بيكار است
تاصبح پدر نشست و سيگار كشيد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 17:18  توسط ...
|
ای پراز موج خیالت، شب اقیانوسم
ساحل امنی و با خلوت تو مأنوسم
تا کجا می رود این زورق توفانزده ام
مگر از دور نگاهِ تو شود فانوسم
آی
! لیلای بیابان پریشانی من
شوق تو هلهله انداخته در ناقوسم
مثلِ آن بیشه یِ بی ماهِ پراز بغضِ درخت
بی تو تاریکشبِ خسته و نامأنوسم
آن قَدَر بر کَرَمِ چشم تو ایمان دارم
نکند این همه دیرآمدنت، مأیوسم
گرچه رسمِ ادب این نیست ولیکن تو ببخش
دوستت دارم و از دور تورا می بوسم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 11:55  توسط ...
|
آه ای نسیمِ صبحدم! از دشت میآیی مگر؟
آنجا کنار چشمهها، آیا ندیدی یکنفر...؟
شاید سوار توسنی، از جنس ناب ابرها
میآمد از سمتِ افق، با کوله باری از سحر
حتماً میانِ سفرهاش، لبخند و نان و آفتاب
زنبیل و حتی دامنش، لبریز از گلهای تَر
بسیار ساده، مهربان، یک روستایی، یک شبان
میآمد آرام و متین، تنها از آن سویِ چپر
شاید که او در سایهی یک بیدِ مجنون، بیقرار
میکرد اندوهِ دلِ آیینهها را مختصر
من مطمئن هسم که اوهرصبح بر بام فلق
دارد به ایل یاسها، با چشمِ مشتاقی نظر
من مطمئن هسم شبی در کوچههای مِهزده
مانند باران میبرد ما را به دامانِ سحر
یک شب سوار زورقی، پرشور مثل عاشقی
میآید و یک آسمان، خورشید دارد زیر سر
بر شانهاش قدری نشین، از دامنش قدری بیار
آه ای نسیمِ صبحدم! از دشت میآیی اگر...
***
در کوچه باران میوَزَد، در کوچه آواز و غزل
دارم هوای تازهای، شاید که تو، در پشتِ در
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 11:26  توسط ...
|
چندي پيش بعد از مدتها كتابِ اولم را(سفر روشن) كه در سال 1370 چاپ شده در خانهي يكي از دوستانم ديدم و امانت گرفتم. مرور شعرهاي سال قبل از هفتاد بهانهاي براي تجديد خاطرات شد. شعر زير را از همان مجموعه انتخاب كردم.
صبح بود و دل من
در هواي تو پرزد
در هواي تو غم در دلم بيشترشد
ناگهان آسمانِ نگاهم
مثل انديشهي چشمه تر شد
**
كودكي
روزهاي قشنگي كه رفتند
با كماني كه در دست من بود
در دلِ دشتها ميدويدم
پاي من بوسه برخاك ميزد
پاي من كفش را حس نميكرد
پاي من زخميِ مهربان بود
**
مادرم، باغ را درك ميكرد
با سحر دوستي داشت
با زبان بنفشه
حرف ميزد
**
با كماني كه در دست من بود
سارها را
از سرِ شاخهها ميپراندم
ميدويدم
مثل آهو كه در دشت
در هوايي پراز مهرباني
**
خواهرم با شقايق
همنفس بود
خواهرم بر لب چشمه گل كرد
در دلِ دشت باليد
**
اينك اما
با كماني كه در دستِ من نيست
سارهايي كه ديگر تماشا ندارند
دشتهايي كه خالي از آهوست
مادري كه سفر كرد ناگاه
خواهري كه به خورشيد پيوست
ميدوم كوچه، كوچه
مينشينم كنار خيابان
با هزاران دريغا
**
آه
كودكي
روزهاي قشنگي كه رفتند...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:32  توسط ...
|
در، حجابیست که آیینه هویدا نشود
زخمِ پهلو، سندی، عشق، معما نشود
بغض درسینه، که: تو در دل ما جا داری
بهتر آن است که این درد مداوا نشود
غیر، میخواست تماشای تورا محو کند
تازمین با نفس گرمِ تو زیبا نشود
سعیِ من: مروهی چشمانِ تورا درک کنم
رود بی لطف تو، همسایهی دریا نشود
نام تو، پنجرهای غرق غزلهای سحر
آه اگر سمت من این باغ غزل وا نشود...
سر به بالین کدامین شب غمگین داری؟
که سحر بی گل لبخند تو معنا نشود
دشمنت خواست که در شام زمین گُم باشی
یا خدا خواست گلستان تو پیدا نشود؟
خاطرت جمع، بهارِ همه ایامِ خدا !
از دلِ هیچ گلی، یادِ تو منها نشود
**
شب، پراز زمزمهی نام تو و میخواهم
هیچوقت، این شبِ پرخاطره، فردا نشود
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 18:35  توسط ...
|
اگرچه تا من و تو سنگلاخِ فاصله باقیست
برای از تو نوشتن، همیشه حوصله باقیست
بیا از این شبِ وحشت، از این کرانه بکوچیم
کنون که شوقِ سفر در نگاهِ قافله باقیست
تو، ای تمام من، ای حرفِ ناتمام دلِ من
چگونه از تو بگوید دلی که پُرگله باقیست
مرا پناه بده در بهارِ ممتدِ چشمت
که تا نگاهِ تو درمن، هوای چلچله باقیست
تو مثلِ کوه، غرور هزارسالهی عشقی
كه تا تو مرغِ دلم را هزار مرحله باقیست
مرا رهاکن از این تنگنا که در دلِ تنگم
برای از تو نوشتن، هنوز حوصله باقیست
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:41  توسط ...
|
صداي شليك تفنگ سَرپُر مشهدي نادعلي توي دِه مي پيچد. ذوق زده از خانه مي پَرَم بيرون و توي ايوان مي ايستم. چندتا پرنده روي شاخه هاي درخت آلوچه نشسته اند و صداي جيك جيك شان فضاي خانه را پُر مي كند. شكوفه هاي درخت آلوچه مثل پارچه ي سفيد گلداربه نظر مي رسند. انگار مرغ ها و جوجه هايي كه توي حياط دنبال دانه مي گردند از آمدن بهار خبر دارند. مادر براي آنها دانه مي پاشد وبعد به من نگاه مي كندو مي خندد. من هم مي خندم و پدر از توي اتاق صدا مي زند:
ـ سال تحويل شده شما بيرون چكار مي كنيد.
زهرا و زهره و فاطمه لباس هاي نوشان را پوشيده اند و پيش پدر منتظر ما. بوي نسيم از سمت باغ مي آيد و آن طرف چپر چند تا اسب سر بر زمين دارند. مادرم به من كه مي رسد دوباره مي خندد. با هم وارد اتاق مي شويم و صداي سلام و صلوات توي اتاق مي پيچد...
...
صداي سلام و صلوات مرا به من بر مي گرداند. پدر و مادر و زهره و زهرا و فاطمه باد مي شوند از من مي گريزند. دشت صورتم را چيزي خراش مي دهد. دست مي سايم. چند قطره اشك بر گونه هايم مي لغزند.به خود كه مي آيم دلتنگي موج بر مي دارد و زلزله اي بر شانه هايم مي افتد.
ناخودآگاه از خانه مي زنم بيرون. توي ايوان مي ايستم. حس مي كنم دارم مي لرزم. حس مي كنم براي درخت آلوچه و مرغ و جوجه ها و پدر و مادر و خواهران يواش يواش دلم دارد تَرَك بر مي دارد.
دنبال خلوتي مي گردم براي آوار گريه هايم...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 23:54  توسط ...
|
يادت ميآيد درست يك سال پيش بود. همين روزها. همين روزها كه دل و دست آدم نگران مي شود. نگران آمدن كسي كه مثل آرامش دلِ ماست. همين روزها بود. شايد تنگ غروب. ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:26  توسط ...
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 21:9  توسط ...
|